ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

124

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

پوشيده از گياهان بلند و جوانه‌ى بوته‌هاى باريك . از هر ورست تا ورست ديگر ، علامتى به رنگ‌هاى سفيد و سياه ، جاده ، يا اگر درست‌تر بگوييم ، راه طبيعى را نشان مىداد . چون از جاده به معنى واقعى خبرى نبود ، حتى اين علامت‌ها هم بىحاصل بودند و به جاى آنها اسكلت‌ها و استخوان‌هاى قاطرها و شترها به قدر كافى مسير راه را به مسافر نشان مىدادند . در شش يا هفت ورستى آقستافينسك با يك بيگ يا نجيب‌زاده‌ى تاتارى برخورد كرديم كه به شكار با باز علاقه‌ى خاصى داشت و به همراه ده نفر سوار با قيافه‌هاى بسيار مشكوك به منظور شكار به صحرا آمده بود . تازىها تازه غزالى را فرارى داده بودند كه بازيار ، پوشش از سر قوش درآورد ، و باز چون تير به پرواز درآمد و يك راست خود را به غزال بيچاره رسانيد و با چنگال و نوك منقار چشمان حيوان را از ته درآورد . آن‌گاه دوباره نوبت سگ‌ها بود كه به همراه سواران بيگ خود را به غزال برسانند . يكى از سواران باز را كه هنوز طعمه‌اش را رها نكرده بود با دست مىگرفت و سوار ديگرى از اسب پياده مىشد تا به ضرب خنجر سر شكار را از تن جدا كند . بعد از توقف كوتاهى براى تماشاى اين نوع شكار كه براى ما كاملا تازگى داشت ، به راه خود ادامه داديم . در اولين منزل به نام حسن - سو « 1 » مسئول چاپارخانه براى تعويض اسب‌ها دو يابوى مردنى آورد . چون با داشتن گذرنامه‌هاى معتبر دو مهرى ، دلمان قرص بود ، اسبان چاپارى خواستيم . چاپارخانه‌چى با تعجب پرسيد : اسبان چاپارى ؟ ! مگر نمىدانيد كه تمامى حمل و نقل‌ها با راه‌آهن انجام مىگيرد ؟ وقتى اين راه را كه تمامى چاپارخانه‌اش از رونق افتاده است براى مسافرت انتخاب مىكرديد ، حواستان كجا بود ؟ . . . باز پيش خود تكرار كرد : « اسبان چاپارى ! ! خيلى خوشحال باشيد كه لااقل اسبى گيرتان مىآيد ! » . ما با تعجب پرسيديم : - اما راه‌آهن كه هنوز افتتاح نشده ! - بله . به‌طور رسمى افتتاح نشده . ولى آقايان خوب من ، عصبانى نشويد ، مهندسان به‌طور نيمه‌رسمى اجازه داده‌اند قطارهايى كه كارگر و ابزار راه‌سازى حمل مىكنند ، مسافر نيز سوار كنند ، چه عيبى دارد ، مگر به سود همه نيست و اين‌طورى چيزى به جيب همه نمىرود ؟

--> ( 1 ) . Hassan - Sou